تبليغاتX
I AM CALLING YOU


I AM CALLING YOU

سالهاپيش دو نفر بودن كه در يك واحد مشغول خدمت سربازي بودند يكي ازاونها يك جوان پولدار(علي) و ديگري يك جوان از قشر عادي(رضا) جامعه بود.كم كم بين اين دو نفر دوستي عميق شكل مي گيره بطوريكه اين دو نفر را همه به عنوان دو برادر مي شناختن. تا اينكه خدمت علي تمام مي شه و پس از كلي گريه و زاري از دوستش جدا مي شه و بر مي گرده به شهرش (تهران).سه ماه بعد خدمت رضا هم تمام شده و اون هم به شهرستان خودشون بر مي گرده ولي پس از رسيدن به شهرشون و چند روز اقامت در اونجا دلش براي دوستش تنگ میشه،اسباب سفر رو جمع مي كنه و به تهران ميره تا دوستشو ببينه بالاخره پس از كمي جستجو و طبق آدرسي كه داشت خونه علي رو پيدا ميكنه و زنگ خونه رو مي زنه مادر علي در رو باز ميكنه و اون خودشو به مادر علي معرفي مي كند مادر ميگه كه پسرش بيرونه و تا ساعتي ديگه برميگرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه ميبره و پذيرايي شاياني ازش ميكنه تا اينكه پسرش مياد. بعد از اينكه علي مياد و دوستشو ميبينه با خوشحالي همديگرو بغل ميكنن و خلاصه چند روزي رو اونجا توی خونه دوستش ميمونه يك روز كه علي داشت آلبوم شخصي خودشو به رضا نشون مي داد عكس يك دختر توجه رضا رو جلب مي كنه به دوستش ميگه كه اين عكس كيه و علي هم ميگه كه از آشنايان دور ماست و خلاصه رضا تو فكر فرو ميره علي كه خوب رضا رو مي شناخته علت ناراحتي رضا رو مي پرسه خلاصه بعد از كلي كلنجار رضا اقرار ميكنه كه عاشق دختره شده علي پس از كمي فكر ميگه اگه دوست داشته باشي من با خانوادش صحبت ميكنم ببينم چي ميشه .بدين ترتيب علي با خانواده دختره صحبت مي كنه و موافقت اونا رو براي ازدواج ميگیره جشني رو در اونجا برگزار ميكنن و اونها رو به عقد هم در ميارن بعد از عقد علي  یک ميليون تومان پول كه در آن سالها ارزش زيادي داشت به رضا ميده رضا ابتدا پول رو قبول نميكنه ولي با اصرار علي كه اين پول به عنوان قرضه پول رو گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر ميگرده وآن پول رو به عنوان سرمايه به كار مي اندازد و در مدت كوتاهي وضع ماليش خوب مي شوه از آن طرف علي هم وارد كارهاي تجاري شده و معاملات سنگيني رو مي كرده تا اينكه در يكي از اين معاملاتش ورشكست مي شه..

پس از اين ماجرا علي كه در تهران عرصه رو بر خودش تنگ مي بینه و طلبكارها هر روز به در خونه اون ميومدن تصميم ميگيره از تهران فرار كنه و پيش دوستش در شهرستان بره و از اون تقاضاي كمك كنه و خلاصه پس از رسيدن به اونجا متوجه مي شه كه دوستش از افراد معروف شهر شده و داراي زندگي يسيار خوب و مرفه ای است با خوشحالي  در خونه دوستش مي ره و در رو ميزنه.مستخدم خونه در رو باز مي كنه و علی بعد از معرفي خودش از مستخدم مي خواد كه به دوستش ورود اون رو اطلاع بده.مستخدم میره و پس از چند لحظه برمي گرده و مي گه كه ارباب شما روبه جا نياوردند و در رو مي بنده. دنيا بر سر علي خراب میشه .با ناراحتي از اونجا مي ره و چون پول زيادي همراه نداشت شب رو توی پارك مي خوابه. فردا صبح دوباره به  خونه دوستش مي روه و باز هم همون جواب رو مي شنوه با ناراحتي به پارك برميگرده و اونجا به حال خودش و اين دنيا و رفاقتهاي اون لعنت مي فرسته در همين حين پيرزني در حاليكه كيسه هاي باري رو حمل ميكرد از كنارش رد ميشه چند قدم جلوتر كيسه ای پاره ميشه و تمام ميوه ها بر زمين ميريزه علي براي كمك بلند ميشه و در جمع كردن ميوه ها به پيرزن كمك ميكنه و بار پيرزن رو تا خونش براش مي بره پيرزن علي رو به داخل  دعوت ميكنه و براي اون چاي مياره خلاصه پيرزن علت ناراحتي علي رو ميپرسه و علي هم داستانش رو براي پيرزن تعريف ميكنه پيرزن بعد از کمی تفكر از كمدي كه داشت مبلغ زيادي پول نزديك يك ميليون تومان درمیاره و به علي ميگه كه اين پول رو از طرف من بگير چون من كسي رو ندارم كه به اين پول نياز داشته باشه تو با اين پول كارهاي خودت رو اصلاح كن و هر وقت داشتي اونو به من برگردون .با اصرار پيرزن علي پول رو قبول میکنه و با خوشحالي از خونه پيرزن بيرون مياد و پول روبه حسابش حواله ميكنه وبعد تصميم ميگيره كه به سرعت به تهران بر گرده و از صفر شروع كنه ولي با اين وجود در آخرين لحظه پشيمون ميشه و تصميم ميگيره كه يك شب ديگه هم  اونجا بمونه. شب رو توی  همون پارك ميخوابه و فردا صبح به خانه دوستش ميره و باز هم همون جواب رو ميشنوه و تلاشهاش براي ديدن دوستش بي نتيجه ميمونه.علي با ناراحتي به پارك برمیگرده و تصميم مي گيره كه رضا رو بطور كلي فراموش كنه و به تهران برگرده در همين افكار بود كه يك دختر توجهش رو به خودش جلب میکنه.زيبايي فوق العاده دختر براي دقايقي علي رو گيج و مبهوت ميكنه... نگاه علي و دختر دقايقي در هم گره مي خوره . در همين حین متوجه مي شه كه دختر به طرفش مي ياد و تعجبش زماني بيشتر ميشه كه دختره درست روبروش وایمیسته و بهش سلام ميکنه.علي خيلي زود جواب سلام اونو ميده و كنار ميكشه كه دختر راحتتر روي نيمكت بشينه خلاصه بعد از يه كم تعارفات معمولی دختره خودشو معرفي ميكنه و ميگه اسمش مينا است و از خونوادههاي مايه دار شهرن و خونوادش بهش جهت ازدواج فشار ميارن ولي انتخاب همسر آيندشو به اختيار خودش گذاشتند و اونم  دو سه روزه كه اينجا مياد و اونو ديده وخلاصه عاشق علي شده .علي بيچاره بعد ازاینكه از شوك بيرون مي ياد داستان خودشو براي دخترتعریف میکنه و اضافه مي كنه كه آه در بساط نداره و الان هم عازم تهرانه.دختر كمي فكر ميكنه و ميگه باشه اگه ایرادی نداشته باشه مي خواي با هم بريم تهران تا توی راه هم بيشتر با هم آشنا بشیم.علي با تعجب مي گه پس خونوادتون چي؟ دختر هم ميگه الان بهشون خبر ميدم و خيلي راحت بااونا تماس ميگيره و جريان سفرشو به اونا ميگه و اونام با خوشحالي موافقت میکنن.علي واقعا ديگه داشت پس مي افتاد .بعد از اون دختره لباس و پول و ماشينشو

برميداره و همراه علي به سمت تهران حركت ميكنن در بين راه هم با حرفاي معمولي و كمي عاشقانه میزنن و تا تهران خودشون رو  سرگرم ميكنن..

علي در دلش عاشق دختره شده بود و از طرفي نيز بهش مشكوك بود.خلاصه پس از صحبتهاي معمولي قرار ها گذاشته ميشوه و دختر و خونوادش در روز معين جهت مراسم عقد و عروسي كه در يكي از باغهاي اطراف تهران بر گزار ميشد به تهران اومدن پس از مراسم همه جمع شده بودند و پيكهاي مشروب يكي پس از ديگري خالي ميشد در همين حين داماد عزيز ما چشمش در ميان جمعيت به دوستش ميافته و با عصبانيت به طرفه اون حركت ميكنه ولي وسط راه يه دفعه پشيمون ميشه و برمي گرده و تصميم ميگيره كه دوستشو در ميون جمعیت رسوا كنه لذا سه پيك از مشروبها رو برداشته و به سمت ميكرفون ميره و اونو از گروه موزيك ميگيره ودر خواست ميكنه كه همه ساكت بشوند سكوت همه جا رو فرا ميگيره و همه منتظرن تا حرفهاي تازه داماد روبشنون علي پيك اول رو بر ميداره و ميگه اينو ميخوام به سلامتي كسي بخورم كه مثل دادشم ميمونه و اونو بيشتر از همه كسي دوست دارم و ميخوره

سپس پيك دوم رو برميداره و ميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم كه وقتي اومد خونمون مادرم اونو توی خونه برد و وقتي كه ازم خواست تا بزرگترين عشق زندگيمو براش خواستگاري كنم قبول كردم و تنها دختري رو كه در همه عمرم تا امروز دوست داشتم رو به عقدش درآوردم

سپس پيك سوم رو برميداره وميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم كه سرمايه زيادي رو بعد از عروسي در اختيارش گذاشتم كه كاسبي كنه و اونم كار كرد و موفق و پولدار شد  ولي وقتي من تو تنگدستي بودم هيچ كمكي به من نكرد و حتي خودشو از من پنهون هم ميكرد علي بعد از خوردن پيك سوم از پشت ميكروفون پايين اومد و روبروي دوستش ايستاد سكوت همه جا رو برداشته بود و اشك و خشم در چهره علي موج ميزد ولي صورت رضا آروم بود و لبخند هم ميزد سپس رضا به آرامي به سمت ميكروفون ميره و تقاضاي سه پيك مشروب ميكنه پس از گرفتن اونها در حاليكه همه جمعيت در سكوت و اضطراب بودنن پيك اول رو برميداره و ميگه اينو به سلامتي اون كسي ميخورم كه همه زندگيم مال اون بود من كسي نبودم اون بود كه منو به همه چيز رسوند اگه كمكهاي اون نبود من هيچ وقت به اينجا نميرسيدم من چطور ميتونستم تحمل كنم كه اون بياد و پيش من بنشينه در حاليكه شكست خورده و خرد شده من طاقت ديدن اونو در اين حالت نداشتم من علي رو فقط همون علي دست ودلباز و پولدار و با معرفت ميخواستم ببينم سپس پيك دوم را برميداره و ميگه اينو به سلامتي اون كسي ميخورم كه مادر بزرگم رو فرستادم توي پارك تا  علي رو به خونش ببره و بهش كمك مالي بده تا اون از اين فلاكت در بياد و بتونه روي پاي خودش وایسته سپس پيك سوم رو برميداره و ميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم  كه به قدري  از خوبيهاش گفته بودم كه همه فاميلم با اونكه اونو از نزديك نديده بودن دوستش داشتن لذا وقتي از خواهرم خواستم كه حاضره همسرش بشه قبول كرد و رفت و با اون ازدواج كرد و ميدونم كه خوشبخت خواهد بود چون علي هميشه بهترين دوست من بوده و هست و الان هم پيوند فاميلي ما بيش از پيش محكم تر شده  سپس از پشت ميكروفون پايين مي آيد ودر حاليكه هر دو به شدت گريه ميكردند همديگرو در آغوش ميگيرن و فرياد شادي و كف زدن جمع به آسمون ميرسه.......

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:22 توسط عسل| |

 

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تو را نکاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا زخجلت آب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

  

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط عسل| |


من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
واز نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور
ويک دريچه که از آن به ازدحام کوچه ي خوشبخت بنگرم...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:40 توسط عسل| |

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي  فاصله اي نيست

گفتـم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتـي که  نه بايد بروم  حوصله اي نيست

پــــرواز عجب  عادت خوبيسـت ولي  حيف
تــــو رفتي و ديگر اثر از چلچـله اي  نيست

گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت
جـزعشق تو درخاطرمن مشغله اي نيست

رفتــي  تو خدا پشت و پناهت به ســلامت
بگـذار  بسـوزد دل من مسئــله اي  نيست

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:24 توسط عسل| |



به خواب من بيا امشب ولي آهسته آهسته

كبوتر بچه ي قلبم سيه چشمان خود بسته

بيا وغرق نورم كن

بيا از حسرت ودلواپسي هر لحظه دورم كن

 !به خواب من بيا امشب

 

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 16:5 توسط عسل| |

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:41 توسط عسل| |

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود،

می گذرد

عشقها می میرند

رنگها،رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطده هاست،

که چه شیرین وچه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 0:37 توسط عسل| |

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 0:0 توسط عسل| |

 دیشب غزلی سـرود،عاشق شده بود

 با دست و دلی کبود،عاشق شده بود

 افتــــاد و شکســت،زیر باران پوســید

 آدم که نکشـته بود،عاشـق شـده بود 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 13:31 توسط عسل| |

شماها کلمه ی مادر رو چطور توصیف می کنید؟

نظراتتون خیلی واسم مهمه بچه ها.

پس خواهش می کنم نظر یادتون نره

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:42 توسط عسل| |

سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشید.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 14:9 توسط عسل| |

روزها ی آخر سال ۸۵ رو هم داریم پشت سر می ذاریم.آره سال ۸۵ با همه ی خوبیها و شاید بدیهاش  داره ماها رو تنها میذاره.سالی که شاید بهترین سال زندگی و یا شاید بدترین سال زندگی ما بود. شاید شماها هم مثل من یه روزی آرزو کردید که ای کاش زودتر این سال خسته کننده و شوم بره گمشه.آره من یه روزی همچین آرزویی کردم و حالا تا چند وقت دیگه هم به آرزوم می رسم.ولی ته دلم از این می ترسم که شاید سال جدید بدتر از قبل باشه. شاید برای خیلی از ماها سالی بود که به خیلی ها عشق و یا تنفر ورزیدیم.و شاید توی این سال عزیزایی که اصلا فکرش رو هم نمی کردیم از دست داده باشیم. نمی دونم چرا بغض از گلوم بیرون نمی یاد احساس خفگی می کنم. دارم می میرم نمی دونم چه حسیه؟ شاید یه حس دلتنگی یا شاید... نمیدونم. خدایا از همه دل بریدم و بازم مثل همیشه با دل پاکم اومدم سراغت پس نا امیدم نکن.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:57 توسط عسل| |

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.

پیر مردی با دسته گل زیبایی روی یکی از صندلی ها نشسته بود. مقابل او دخترکی قرار داشت که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته گل پیر مرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت.

زمان پیاده شدن پیر مرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیر مرد از جا بر خواست . به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای .آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را  پذیرفت و با چشمانش پیر مرد را که از اوتوبوس پایین می آمد را بدرقه کرد و با تعجب دید که پیر مرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی در آن طرف خیابان رفت و کنار در ورودی نشست.  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط عسل| |

آسمــــان همچــو صفـحه ی دل من

                                              روشــن از جلـوه های مهـتاب است

امشــب از خــواب خویـش گریـزانــم                                                                                                                                                                                                                                             

                                              که خیــال تو خوشـتر از خواب است

خیــره بر سایه های وحشــی بیــــد

                                              مـی خـزم در سکـوت بسـتر خویش

آه بــــاور نمـــی کـنـــــم کــه مـــــــرا

                                              بــا تـــو پیوســتنی چنیـــن باشــــد

نگـــه آن دو چشـــم شــــور افکــــن

                                              ســوی من گـــرم و دلنشـین باشـد

بیگـــمان زان جــــهان رویــــایـــــــی

                                              زهــره بر من فکنـده دیده ی عشـق

مــی نویســم بـه روی دفتـر خویش

                                              جاودان باشی ای سپیده ی عشق            

 

                                     «فروغ فرخزاد»

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط عسل| |

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:52 توسط عسل| |

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:47 توسط عسل| |

بی اراده متولد می شویم

با حیرت زندگی می کنیم

با حسرت می میریم

و آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوستی های ساده و بی آلایش است.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:29 توسط عسل| |

سلام بر خدایی که حسین جانش را فدای او کرد

  سلام بر رسولی که حسین نور چشم او بود

سلام به همه ی دوستای خوبم

اربعین حسینی رو به همه ی شما حسینی ها تسلیت می گم

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:26 توسط عسل| |

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:40 توسط عسل| |

خوب حالا شاید بهتر باشه یکم از خودم واستون بگم:

من عسل هستم.

دختری که ۱۰در /۵/۱۳۶۹ توی شهرستان زاهدان به دنیا اومد. و حالا سال سوم دبیرستانش رو هم داره با

خوب و بدش پشت سر می ذاره و دوست داره به هدفش برسه «یعنی یه خانوم دکتر مهربون شه»

و توی این ۱۷ سال زندگی  خیلی چیزا رو یاد گرفته :محبت-صفا-صمیمیت و خیلی چیزای دیگه که 

همشون رو هم مدیون پدر و مادر و خواهرم هستم .و از همه مهمتر مدیون خدایی که همیشه حضورش  

رو توی زندگیم احساس کردم و واقعا‌ به این حرف رسیدم که می گن خدا از رگ گردن هم به ما نزدیک تره.

اون از وجود خودش در ما دمیده و ما رو با عشق به وجود آورده و این موضوع واقعا منو عاشق اون کرده و

امیدوارم که همه ی شما دوستای خوبم هم به این حقیقت رسیده باشید.( با تشکر )

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:19 توسط عسل| |

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم
نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. ازمن خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اوننميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد .من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثلفرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلقبه من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل ازاينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ،با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به
من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل
اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ،ميخواستم که بدونه

که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... منخجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:49 توسط عسل| |

سلام مجدد به همه ی شما خوبان

بچه ها دیگه می خوام از امروز کارم رو جدی بگیرم

البته با کمک شماها و همینطور خدای خوبم که همیشه این کار رو می کنه

برام دعا کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:34 توسط عسل| |

امیدوارم شما دوستای عزیز هم کمکم کنید

ممنمون

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:44 توسط عسل| |


Design By : Night Skin